خوشا امروز ...
خوشا بودنت در این جهان ...
خوشا دیوانگی ...
خوشا تو ...
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:18 توسط لیلی
|
شب هایی هست که آدم از تنهایی به جای آرامش وحشت میکنه ...
شب هایی که حضور کسی که بتونه آرومت کنه لازمه ...
مثل دیشب ... و بغض گرفته ی من ...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 19:20 توسط لیلی
|
و صدای مهربانت بعد مدت ها ...
لرز را که رفت و سردی هوا که گم شد ....
و صدای تپش قلبت که نوید بودن می داد ...
جانِ دل گفتنت ....
و من که آرام شدم ...آرام ِ آرام ...
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 12:38 توسط لیلی
|
به چشم هایم اعتماد نکردم وقتی دیدمش ...
فقط و فقط ... از تو بلند تر بود ...
خودت بودی ... با همان چهره ی دلنشین و رفتار مهربانت ...
ببین عزیزم ... با این دلتنگی چه کنم ؟
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 22:43 توسط لیلی
|
لیلی جان،
این روز ها به هر که روی می آورم، پس ام می زند..
حق دارند شاید...
حق دارم شاید،
وقتی به تو روی نمی آورم..
اشتباه نکن،
می دانم مرا پس نخواهی زد،
مهربانی ات نمی گذارد..
بر سر کویت نمی آیم
نمی خواهم برایت خسته کننده باشم
یا اینکه به زور تحملم کنی
اما هر لحظه در خاطراتم می بوسمت
و تنهایت نخواهم گذاشت...
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:23 توسط مجنون
|
می دانی مجنون ...
این روزها می خندم ... حتی به قدم زدن مورچه ...
درونم دنیایی کشف کردم دیدنی ...
میخواهم بروم تا ته ته ته ته خودم ....
دلتنگ تو : لیلی
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 17:44 توسط لیلی
|